گاهی به آسمان نگاه کن...






خوش آمدید
شیما


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده وبلاگ
شیما


آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦

یاهو مسنجر


لینکستان
ارتش سرخ آسیا
پاییز غم
چشم نرگس به
رویای باران
گلبرگ خیال
پرسپولیس
دفترچه یادگاری
پرسپولیس قهرمان
سعید سینما
میثم
سرزمین رویایی
شب عشق
رپ فارسی

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگودونی
وبلاگ فارسی

گوهر

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند.سنگ زیبایی درون چشمه دید.آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.

در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.

مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد.نگاهی به زاهد کرد و گفت:« آیا آن سنگ را به من می دهی؟» زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:« من خیلی فکر کردم، تو با اینکه می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.» بعد دست در جیبش برد و سنگ را درآورد و گفت:« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم.به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟» 


نوشته ی شیما در ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/٢

بیایید با هم بیاییم همچون بهار که زیبا می آید...

http://i32.tinypic.com/6i9p38.jpg

بیایید بیدار شویم همچون بهار و خواب زده ها را نیز بیدار کنیم، زندگی دیگر تکرار نمی شود.بیایید آن را با دوستی ترسیم کنیم و با عشق رنگ آمیزی کنیم.

 

ما آمده ایم ببخشیم همچون بهار که هر سال بی هیچ نا امیدی باز برمی گردد و زیبایی را به ما می بخشد، آمده ایم تا سفره مان را با نان و عشق و امید بیاراییم.

 

آمده ایم تا قسمت کنیم مهربانی را با همسایه هامان، آمده ایم تا راستی را پیشه کنیم و رها شویم.بیاییم در این بهار روح انگیز با شقایق های همیشه سرخ از عشق هم نوا شویم و ترانه های هم زیستی و مستی بخوانیم، بیاییم با خاک و آب هم پیوند باشیم و با ماه و ستاره و خورشید خویشاوند.

 

یگانه باشیم با دل ها و بیگانه با ترس، مهربانی را جمع کنیم، کینه ها را از دل تفریق.بیایید با هم بیاییم همچون بهار که زیبا می آید، عشق می دهد و نیکی و زیبایی و شوق و مهر می دهد و محبت و صفا و سبزی می آورد و درخشش بیکران شکوفه.

 

بیایید با هم بیاییم همچون بهار که زیبا می آید...

سلامت، سعادت، سیادت، سرور، سروری، سبزی، سرزندگی، هفت سین همیشگی سفره ی زندگیتان باد...عیدتان مبارک!

نوشته ی شیما در ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱/۱

علی بن موسی الرضا (ع)

 http://i25.tinypic.com/29z6bo0.jpg

امام رضا (ع):
پنج صفت است که در هر کس نباشد امید چیزى از دنیا و آخرت به او نداشته باشید:
ـ کسى که درنهادش اعتماد نبینى
ـ کسى که در سرشتـش کرم نیابـى
ـ کسـى که در آفرینشـش استـوارى نبینى
ـ کسى که در نفسش نجابت نیابى
ـ کسى که از خدایش ترسناک نباشد

شهادت امام هشتم شیعیان٬ علی بن موسی الرضا (ع) را تسلیت عرض میکنم.

با اینکه حدود یه هفته س که از پیشش برگشتم اما دلم انقدر واسش تنگ شده که احساس میکنم صدها ساله که مشهد نرفتم!
امیدوارم زیارت امام رضا (ع) قسمت هممون بشه!

یا علی...


نوشته ی شیما در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱٢/۱۸

عاشورا

    امروز روز تعزيه آل مصطفي است
    امروز روز ماتم سلطان کربلاست
    از غصه لب ببندم و گريم درين عزا
    خود طاقت شنيدن اين ماجرا کراست
    جن و ملک به نوحه درآمد عزاي کيست
    اين شور در زمين و فلک از براي کيست
    صد قرن بگذرد اگر از دور آسمان
    از جبهه جهان نرود گرد اين ملال
    يک عمر چيست کر بودم صد چو عمر نوح
    کم باشد از براي چنين ماتمي وصال
    بيش از هزار سال شد اکنون که ماتم است
    از بهر او هنوز چنين ماتمي کم است
    ظلمي که کرد خصم بر اولاد مصطفي
    گيرم تمام شرح توان کرد، تاب کو
    کاري کز آن بهتر نتوان کرد پس چه کرد
    گو بعد از اين فلک پي کار دگر نکرد
    سروي که رست در چمن مصطفي فتاد
    در جويبار خون و فروماند از خرام
    اين ظلم ديگر است که گردون نگون نشد
    عالم تمام غرقه درياي خون نشد

محرم ماه ايثار و از جان گذشتگی است، ماه عشق و شور و فرياد است، ماه سرافرازی بر فراز نيزه هاست، ماه آميختن با خون و آموختن عشق است!
فرا رسيدن ماه محرمان را به تمام عاشقان امام حسين (ع) تسليت عرض می کنم.


نوشته ی شیما در ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/٢٧

فرشته

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.دکتر گفت:«در را شکستی!بیا تو.»

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:«التماس می کنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.»

دکتر گفت:«باید مادرت را اینجا بیاوری٬ من برای ویزیت به خانه ی کسی نمی روم.»

دختر گفت:«ولی دکتر٬ من نمی توانم.اگر شما نیایید او می میرد!.» و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد٬ جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص٬ تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت:«باید از دخترت تشکر کنی.اگر او نبود حتما می مردی!»

مادر با تعجب گفت:«ولی دکتر٬ دختر من سه سال است که از دنیا رفته!» و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.این همان دختر بود! فرشته ای کوچک و زیبا!


نوشته ی شیما در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٩/٢٢